تبليغاتX
سرگیجه
 

 

 

 

ما دو تا چوب کبریت ناقابلیم.  دل همدیگر را هنوز درست بلد نیستیم گرم کنیم ، کجا را می توانیم به آتش بکشیم؟! دست از سرمان بردارید - ما کبریت های بی خطریم ، فقط می خواهیم اینجا توی این جعبه بنشینیم کنار هم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 16:28 توسط ماه |

 

 

 

...

وقتی اینقدر بزرگتر از خودت باشند دیگر نمی شود بهشان گفت آرزو - می شوند «گه زیادی خوردن» !

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 14:27 توسط ماه |

 

 

 

 

 

 

...  هنوزم هضمش برام سخته - زور داره یکی که تو زندگیش هرگز با آدمی برخورد نداشته برگرده به من بگه احمقم چون از اول رابطه هام نمی فهمم آخرش چی قراره بشه . و اینکه خودش همیشه از اول رابطه های من می دونه آخرش چی میشه. به شدت عصبانیم از اینکه تاوان مادرقحبه بودن آدما رو من باید پس بدم و اینکه این آدم با این مختصات که حالا دیگه مثل کف دستم می شناسمش برگرده منو تو روابط اجتماعی م احمق و نفهم خطاب کنه.

عزیز دلم. من علیرغم کم تجربگی ام - علیرغم ایدئالیزم افراطی ام و همه خصوصیات تخمی دیگه ام با اطمینان می تونم ادعا کنم تو که هرگز طعم روح هیچ آدمی رو نچشیدی خیلی بیمارتر از منی.(و می دونم آدما طعم گه می دن.) تو احمق تر از منی که فکر میکنی یه روز شاهزاده ای سوار اسب سفید سر می رسه که هیچ کدوم از کثافت کاری های آدم های عادی دور و برمون رو نداره و شما باهم شاد خوشحال زندگی خواهید کرد. تو این حقیقت ساده رو نمی فهمی که هیچ کس کامل نیست و ما به خاطر لحظه هاست که زنده ایم. گوهرت رو نگه دار تا اون موعود سر برسه و به سرزمین رویاها ببردت ...  اینکه آخر داستان می فهمی طرفت عقده جنسی داره اصلا نمی تونه از زیبایی یک شب برفی که نشستین کنار شومینه و برای هم قصه تعریف کردین کم  کنه.  اینکه آخرش اون بی اونکه زحمت یه تلفن رو به خودش بده می ره یه جای دور ،  از لذت دلشوره ها و بازی نگاه ها کم نمی کنه. لرزلرزان قدم روی پله ها گذاشتن رو من کنار سرمای اون شب روی اون مبل کذایی و گیلاس بدست روی بالکن ایستادن می ذارم و تلخی و شیرینیش رو باهم مزه مزه می کنم و باور دارم این یعنی زندگی. من فهمیده م نفس " حس کردن " رو دوست دارم. اینکه به بهانه یه آدم یه چیزایی رو که هرگز ندیدم تو خودم کشف کنم دوست دارم. زخم و زیلی شدنای روحی رو دوست دارم چون بهم یاد می ده - بزرگم می کنه و ذره ای از درد این تجربه های گه رو به بکارت ابدی و ازلی روحی که می خواهد تا ابدالدهر خالی و دست نخورده بمونه نمی دم . باور دارم که این یعنی انسان بودن - یعنی زندگی. از لت و پار شدنم ، از پستی آدمای دور و برم حتی ناراحت نیستم دیگه. دوباره به خودت و زندگیت فکر کن دوست من.

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت 16:30 توسط ماه |

 

 

 

 

 

 

هیچ وقت - حتی وقتی "جامعه" ، "عصرآزادگان" تعطیل شدند و من داشتم از بغض خفه می شدم فکر نمی کردم توقیف این مزه ای باشد. اصلا قصد مرثیه سرایی ندارم. دلیل توقیف این قدر ابلهانه بود که من نخواهم کلمه ای در تحلیلش بنویسم- چه برسد به مرثیه سرایی . نه می خواهم طرف اینوری ها را بگیرم که می گویند تعمدی در کار بوده و نه آنوری ها که معتقدند از بی سوادی مفرط حضرات بوده که این سوتی را داده اند.

فقط وقتی می بینی بچه ها همه چیزشان ، کتاب ها ، کاغذها را جمع کرده اند . وقتی همه دنبال جعبه خالی می گردند . وقتی لبخندهای خسته بچه ها را می بینی که به کار کردن مثل کارگرهای روزمزد و عمله های فصلی عادات کرده اند - وفکر می کنی به شب بیداری هایت : مطلب هایت توی نوبت چاپ ... و تصویر تحریریه. این تحریریه خالی . این تحریریه خالی لعنتی. یک غم بعلاوه ی تمام غم های دیگر. غم شرق ی که دیگر نیست . غم بیکاری خودت . غم بیکاری دوستانت. غم ...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 16:5 توسط ماه |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

...

حالا می توانید نام کوچک مرا هم به لیست بالا بلند فتوحاتتان اضافه کنید ، آقا!

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 13:23 توسط ماه |

 

 

 

 ...  حلالیت چطور بگیرم حالا که چشم هایم از مالاندن هرزه شهر انداخته اندت؟! وای ببخش به خاطر خدا ، که دستم از فلانت رد شد و به روحت خورد ! عمدی نبود ! حواسم به حجم تب بود و لباس های خیسم. به انگشتان سرگردانی که نمی دانند کدام عددها را باید فشار بدهند تا کسی دستمال خیس روی پیشانی ام بگذارد.

برو ، چه خوشی ها که به انتظارت نشسته اند! دختران بلاد غربت لنگ و پاچه شان را هوا کرده اند تا برسی! جمع کن چمدانت را - کاندوم هم لازم نیست برداری ، خودشان دارند ( نگو کتاب که می زنم زیر گریه! ) وقت زیادی نمانده . تنهایی باید ترتیب همه دختران سیاه و بلوند میامی را بدهی ، بلکه بعدش فرصت کنی بنشینی با خودت موزیک متن آن فیلم کذایی را بگذاری و ببینی از زندگی لعنتی ات چه می خواهی؟ تنهایی ات را توی کدام سوراخ می خواهی خالی کنی؟ توی سوراخ روح معشوقه اثیری درگذشته ات ؟

... راست است که من زیاد و زیادی حس می کنم. زیادی است که تصویر دخترکی ریز نقش که چشم های سبز مستش را به سختی می تواند از هم باز کند از جلوی چشمم نمی رود - و سینه خیز آمدنش تا دم در وقتی هوا مسموم است و جان دادنش پشت در لعنتی ای که هیچ وقت به موقع باز نمی شود ...

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 17:16 توسط ماه |

 

 

 

این خانه خلوت است.دلیلش هم ساده است ، صاحبخانه عاشق ناشناس بودن است و به هیچ یک از دوستانش آدرس اینجا را نداده . خودش هم حالش خراب تر از آن است که هر روز اینجا را چک کند و سرش شلوغ تر از آن است که برسد تراوشات ذهن آشفته اش را بار ستون های لرزان این چهاردیواری کند. امروز بعد از مدت ها آمدم و کامنت جالب پست قبلی ام را دیدم.

این مد شده و تقصیر تو و امثال تو نیست. ما عادت کرده ایم وقتی کسی از خودش می گوید ( وبلاگ به نظر من جای همین کار است .) - و یا حتی از خودش هم نمی گوید - سریع دغدغه های والای انسانی مان و رنجی که برای بشریت می کشیم را بکوبیم توی سرش که : خاک بر سرت! ببین تو به چه چیزهایی فکر می کنی و من چه افکار بلندی دارم! تو فلک زده در گیر و دار خماریت هستی و  من مسیح وار صلیب غم های بشر را به جلجتا می برم!  برای اثبات خودت دوست عزیز هیچ نیازی نیست دیگران را بکوبی.  تو رهبر انقلابیون و محنت کشان جهان و نجات بخش آنها نیستی و  حتی نمی توانی ادعا کنی بیشتر از من از رنج آنها در عذابی. من هیچ شباهتی به آنچه تو فکر می کنی ندارم - و نمی دانم تو چطور از لابلای نوشته های من به چنین نتیجه ای رسیده ای. زندگی من تلخ است و دلیلش چیزی نیست که تو بتوانی لای این سطور ببینی یا بفهمی. تلخی زندگی من ربطی به تلخی چشم های آن دخترک ندارد. تلخی او تلخی مرا محو نمی کند ، فقط به آن اضافه می شود و همه چیز هی تلخ تر می شود ... داستان طولانی است و فحاشی تو جایی برای تعریف کردن حکایت زندگی ام نمی گذارد. هیچ تمایلی به نوشتن جوابیه و استدلال کردن در رد مزخرفاتی که به من نسبت داده ای ندارم...

 برو  دوست عزیز ، برو با ذهن متوهمت دلخوش باش که با ریدن به من و امثال من داری دنیا را نجات می دهی- کاش منولوگ همیشگی شمایان را می شد پایانی متصور شد ...

( ممنون. باعث شدی بعد از مدت ها اینجا بنویسم! )

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386ساعت 14:38 توسط ماه |

 

 

 

 

 

چرا وقتی دست روی شانه ات گذاشت با چرخش ملایمی سرت را روی سینه اش نگذاشتی ؟ چرا رفتی با لب های کبود و غرور کثافتت؟ حواست کجا بود ببینی این چهره تلخ مال کسی است که یادت رفته بود در آغوش گرفتنش را آرزو کنی؟ حواست کجا بود بر آورده شدن آرزویت پیش از به ذهن رسیدن آن را مراقب باشی؟

...   من هنوز فکر می کنم روزی در میانه این پله ها با تو سینه به سینه می شوم و نمی دانم باید چه کنم . تصور اینکه بعد از این همه وقت دست هایم را در دست بگیری و نگاهت کنم و بگویم سلام ... و تو خودت بخوانی که این سلام یعنی : کجا بودی ؟ چرا رفتی ؟ مگر نمی دانستی ... و تو تلخی مرا هم بخواهی کنار خنده هایم و اشکم را هم بخواهی کنار بوسه هایم و همه مرا بخواهی با داشته و نداشته هایم و همه اش مال تو باشد ...

 فکر کن به این که هر روز و هر روز این خیال تکرار می شود و من پای این پله ها تازه می فهمم امروز هم نفهمیده ام آخرش وقت بر خوردن به تو باید چه کنم . آن وقت مثل دیروزها ترس ترسان نگاهم را به پله ها می دوزم و آنگار که تعقیب شده باشم به داخل اتاق پرت می کنم تنم را و آنقدر خسته ام وقت رسیدن که همه حیران اند از این سر رسیدن های  اسرارآمیز هر روزه  من ... و بازدر هیچ یک از این امروزها تو را ندیده ام.

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 13:57 توسط ماه |

 

 

 

 

 

 

 

...  این دفعه که ببینمت بی هوا می چسبانمت به دیوار و دست هایت را می فشارم روی گونه ام – محال است بتوانی در مقابل من ، من وحشی مقاومت کنی ... تعریف می کنم که هر روز خفه می شوم از تنهایی و توضیح می دهم تو اینجایی که توی تختت بخوابم فقط. بعد که فردا شد وقت کار و زندگی حرفه ای و حرف های روشنفکرانه  فکر می کنم دیگر کاری توی دنیا نداشته باشم.( این اواخر مدام دستم می رود طرف گاری کوپر و هی بغض می کنم وقت خواندن، روزی یکی دو بار دست کم.)

 

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 15:22 توسط ماه |

 

 

 

 

می پرد رنگ ماه

پرده به پرده

و صدای ماشین ها زیادتر می شود

و صدای بلاهت صبحگاهی گنجشک ها هم.

تمام شد:

یک نفس عمیق

وشیرجه میزنی در کثافت ۱۵ اردیبهشت.

 

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:53 توسط ماه |